یکشنبه, 09 دی 1397 ساعت 15:20

سایمون و رؤ یای پرواز

نوشته شده توسط 
این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)
شناسه خبر : 97203592 شناسه خبر : 97203592

سایمون دوازده ساله به کتابهای مصور خود خیلی علاقمند بود 


سایمون دوازده ساله به کتاب های مصور خود خیلی علاقه‌مند بود. آنقدر کتاب های کمیک خود را دوست داشت که حتی پوسترهایی از قهرمانان آن کتاب‌هارا بر روی دیوارهای اتاق خوابش زده‌بود. مادرش از پوستر بعضی از شخصیت های ترسناک خوشش نمیامد اما با این‌حال در این مورد با سایمون مخالفتی نمی‌کرد. چراکه معتقد بود به قوه تخیل پسرش کمک خواهد کرد.
سایمون تنها فرزند تام و بتی مارتین بود. پدر سایمون یک مربی دبیرستانی بود و مادر سایمون هم معلم بود. بتی مارتین مدرس تاریخ بود و از آنجا بود که سایمون علاقه مند به قهرمانان باستان شد.
و سایمون قهرمان مورد علاقه اش را همیشه در ذهن داشت. آن قهرمان کسی نبود جز ایکاروس. علت علاقه سایمون هم واضح بود؛ تنها به این دلیل که ایکاروس به حرف‌های پدرش گوش نمیداد.
ایکاروس یک جفت بال داشت که پدرش برای او ساخته بود، و بال ها از موم و پر هم ساخته شده بودند. پدرش به او گفته بود که هنگام پرواز با اینها بیش از حد به خورشید نزدیک نشود، چون احتمال دارد موم موجود در بال هایش ذوب شود و درنتیجه از آسمان سقوط خواهد کرد.
سایمون دائما در رویاهایش به بال های ایکاروس فکر میکرد، و خودش را به‌جای ایکاروس در حال پرواز با آن بال‌ها میدید.
خودش را بر فراز درختان و خانه ها تصور میکرد، در حالی که به دوستانش که از آن فاصله ریز به نظر میرسیدند می خندد و برایشان دست تکان میدهد.
وقتی مادرش صبح او را از خواب بیدار میکرد، رویای شیرین او هم تمام میشد.
از مادرش می‌پرسید: "مامان؟ ما چرا خواب می‌بینیم؟"
مادرش هم اینگونه پاسخ میداد : "خوب سایمون، شاید این همون چیزیه که باعث میشه ما موقع خواب هم آگاه باشیم، مغز باید به فعالیتش ادامه بده. وقتی که ما خوابیم، به ما کاری می ده که انجام بدیم."
"سایمون هم می گفت: "خدا کنه رویاهای ما حقیقت داشته باشن.
"پسرم، شاید بتونی از رویاهات ایده بگیری، فقط کافیه به توانایی‌هات ایمان داشته‌باشی."
سایمون به هرآنچه که مادر به او در مورد رویاهایش گفته بود، فکر می کرد و هر روز مدام رویاپردازی می‌کرد و در ذهن خود به راه هایی احتمالی فکر می کرد تا بتواند به رویاهایش تحقق ببخشد. روزی، در یکشنبه ی هفته‌ای، سایمون نقشه‌ای جدید کشید تا رویای خود در مورد ایکاروس را عملی کند. سایمون صبح آن روز پرانرژی تر از همیشه بیدار شد. او طرح خود را در سرش داشت و می خواست پس از صبحانه طبق نقشه شروع به کار کند.
صبحانه‌اش را سریع خورد و دوید به سمت در پشتی و رفت بیرون.
مادرش، بتی مارتین، پشت سرش فریاد زد: "سایمون! همین الان برگرد خونه و بدون اینکه در رو محکم ببندی اون صفحه نمایش رو خاموش کن!"
ببخشید، مادر." "سایمون وارد خانه شد و سرش را پایین انداخت و گفت:
مادرش با عصبانیت دست به کمر ایستاد و در جواب گفت: "حالا هم آروم و بی‌صدا برو بیرون، لطفا."
گفت: "بله، مامان". بعد بی سر و صدا بیرون رفت بدون اینکه در را پشت سرش محکم ببندد. با عجله به طرف گاراژ رفت.
در چند روز گذشته، سایمون پر های پرنده ها و خرده های چوب را جمع میکرد. همراه با چند تا میخ و چسب، ساعت های طولانی در گاراژ سخت کار میکرد و مشغول درست کردن بال های دلربایش بود. او با استفاده از یکی از کمربند های قدیمی پدرش بند هایی برای وصل کردن به بازوهایش درست کرده بود، و همچنین یک عینک آفتابی در ته جعبه ای در اتاقش پیدا کرده بود.
سایمون به خانه ی کناری رفت و دوستش جک را صدا زد.
"جک، میتونی یک لحظه بیای؟ من برای یه کاری به کمکت نیاز دارم"
جک گفت: " حالا دیگه باز چی شده سایمون؟ نگو که بازم میخوای اسکیت بورد بسازی!"
نه بابا، اسکیت چیه، باور کن ایندفعه از اسکیتم بهتره. می تونی بیای اینجا؟""
جک، ظاهرا تنها دوست سایمون بود که سایمون او را قلبا دوست دارد.
جک دو سال از سایمون کوچکتر بود، بنابراین او از سایمون حرف‌شنوی داشت.
دو نفری به گاراژ خانه سایمون برگشتند و جک دید که سایمون خودش آن بال ها را ساخته بود.
با تعجب گفت: "این دیگه چیه؟"
سایمون با افتخار جواب داد: "اینا؟ بال های من هستن دیگه. من این ایده رو از داستان ایکاروس الهام گرفتم، مطمئن هستم جواب میدن."
جک با تعجب پرسید: " ایکاموس دیگه کیه؟"
سایمون: " ایکاروس! اون یه قهرمان افسانه ای هست. اصلا مهم نیست اون کیه. تمام چیزی که الان ما باید بدونیم اینه که این بال ها کار می کنند. باید اون ها رو به پشت بام گاراژ ببرم و اینجاس که به کمکت احتیاج دارم. فقط نردبون رو برام نگه دار، باشه؟"
جک در حالیکه داشت به سایمون برای قرار دادن نردبان کمک میکرد، با غر غر گفت: " باشه، ولی اگر مادرت ما رو در این وضعیت ببینه میدونی که چی میشه؟"
بعد از اینکه نردبان را گذاشتند، سایمون با بال های دست سازش که به پشتش بسته بود شروع به بالا رفتن از نردبان کرد.
سایمون بال ها را به هر دو بازویش محکم بست و نگاهی به حیاط بزرگ زیر پایش انداخت. عینک آفتابی اش را زد و قدمی به سمت جلو برداشت و چشمانش را بست.
چند لحظه صبر کرد ولی چیزی حس نکرد به جز صدای فریاد جک :"سایمون! سایمون! برگرد عقب!"
سایمون به آرامی چشمانش را باز کرد و نگاهی به اطراف انداخت.
سایمون در حالیکه در هوا معلق بود فریاد زد: " من موفق شدم! دارم پرواز میکنم!"
سایمون واقعا داشت پرواز میکرد. نگاهی به پایین انداخت و جک را دید که با آشفتگی برایش دست تکان می داد.
سایمون خندید، بعد متوجه شد که در حال حرکت نیست.
نگاهی به پشت سرش انداخت و چیزی را دید که دوست نداشت ببیند.
سایمون از قبل یک قهرمان در خانه داشت.
پدرش پشت سرش ایستاده بود. او با دست های نیرومندش سایمون را در لحظه ی افتادن از بالای سقف در هوا گرفته بود. سایمون از بند های بال هایش ،که در حال پاره شدن بودند، آویزان بود.
بعد از اینکه سایمون را از پشت بام پایین آوردند، پدرش با لبخند به او گفت: "سایمون، ایکاروس به حرف پدرش گوش نکرد و در نهایت از بلندی سقوط کرد. ازت میخوام که به حرفهای من گوش کنی و قول بدی که اگر خواستی دنبال رویاهات بری، اول از همه به من اطلاع بدی. اجازه بده که من ددالوس تو باشم."
سایمون پدرش را در آغوش گرفت وقول داد


" ترجمه : غزاله ماهور گیلانی "
دانشجوی سال اخر ادبیات انگلیسی – دانشگاه گیلان

 

بازدید 579 بار آخرین ویرایش در یکشنبه, 09 دی 1397 ساعت 15:22